درباره من
بتیسابه کاظمی آزاد (بتیسا)
یادم نمیاد چند سالم بود، ولی برف همیشه برام یک اتفاق هیجانانگیز و جذاب بود که میتونستم ساعتها توش غرق بشم.
وقتی من بچه بودم رسم بود خونواده اجازهی برفبازی ندن و خطر خطر کنن. طبیعتاً هرچی بیشتر منو از برفی که مسحورم کرده بود دورتر نگه میداشتن، بیشتر عاشقش میشدم.
تو کارتونهای بچگیمونم شومینه و یک صندلی راحتی کنارش و یک فنجان قهوه و منظرهی برف از پشت پنجره بدجوری دلبری میکرد و اون چیزی که معمولاً به این قابهای چشمنواز تصویر اضافه میشد، یک زن مهربون با موهای سفید در حال بافتن بود.
اینجا این آتش درون من داشت شعلهور میشد که کمکم فهمیدم مادربزرگم یک زن خلاق و هنرمنده.
اگرچه بهخاطر دوبار سکته خیلی نمیذاشتن فعالیت کنه، اما هنوزم حرفاش تو گوشمه که میگفت:
هیچ چیزی هیچ کاری نداره
و هر بار کلی مطلب هیجانانگیز برام میگفت.
از برش زدن لباس تا ایجاد تولیدی، و از مربای به با یک مسیر طولانی و پیچیده که نتیجهش باید به رنگ یاقوت بشه و شهدش و غلظتش هم مثل طعمش مهم بود، تا هر چیزی که به عقلم میرسید و نمیرسید رو با جزئیات تموم و خیلی دلچسب و رویایی برام توصیف میکرد.
یه وقتا هم فقط مشاعره میکردیم و همیشه اون میبرد چون انقدر شعر حفظ بود که من به گرد پاش هم نمیرسیدم.
بعدتر خالهم بافتنی میبافت، تو اون زمستونای طولانی و سرد بعدِ کاراش.
حالا بماند که از هر انگشتش یک هنر میریخت و پر از استعداد و شگفتی و توانمندیای جالب بود، اما تو اون سالهای سرمای طولانی و تفریحات کم، و ایام تغییر سیاسی کشور و بعد جنگ و کمکم جیرهبندی نفت، ما هم برگشتیم پای کرسی یه مدتی و معمولاً هر غروب و شب بچههای مادربزرگم دورش جمع میشدن.
درحالیکه بحث مولوی و حافظ و اینجور مطالب داغ بود، خالهجان با خوراکیهای خوشمزه و پذیرایی صدرنشین قهرمانان ذهن من شکمو بود و بعد هم مینشست بافتنیهای جذابی که میبافت و گاهی روی اونا گلدوزی هم میکرد.
منم که از اول تا آخر نمیتونستم از این رقص میل و نخ توی دستای کشیده و قشنگش چشم بردارم.
بعدترها حتی اولین جلیقهی آبی یقههفتمو وقتی هنوز خیلی هم بزرگتر نشده بودم یادم داد، و خب از شما چه پنهون که از زیر بغل به بالاش رو دیگه خودش تموم کرد.
یک جلیقهی یقههفت آبی آسمونی که حاشیهی جودونه داشت، بهش بافت سید، به معنی بذر، هم میگن خارجکیا.
از اونجا به بعد کشف دیگهای کردم؛ اونم وجود دختر عمهجان ملوک بود که دیگه گوی سبقت رو از هنر و هنرمندی و کدبانوگری رسماً از تکتک خانومای فامیل ربوده بود.
هنوزم بافتنیهای ظریف توریش که تو میلگرد مینداخت و شیرینیهای جوروواجورش جلوی نظرمه.
گذشت و گذشت و من هم که شیفتهی هنر و ادبیات بودم، با وجود زندگی عجیب و پر از اتفاقات بیربط و سرد و گرم روزگارم، هر از گاهی خیاطی و بافتنی و گلدوزی میکردم.
عاشق خلق بودم، عاشق هر کار هنری با دست، عاشق تولید و کارای فنی.
یادمه یه وقتی با افتخار میگفتم: «من میخوام وقتی بزرگ شدم حتی کفشام رو هم خودم درست کنم.»
اون موقع اینجوری فکر کردن واسه خونواده دردسرآفرین بود، پس درجا جلوشو میگرفتن. مثل حالا نبود که ما به پرینتر سهبعدی گوشهی خونهی هرکی دلش بخواد هم برسیم.
خلاصه نقاشی هم تو خونوادهی ما بود و کارای فنی و هنری و ادبیات بلاخره هر گوشه از خونواده خودی نشون میداد.
من هم راه دور و درازی طی کردم، گاهی خیاطی و بافتنی، گاهی نقاشی و نوشتن.
درسم ادبیات، تفریحم بافتنیجات، گاهی تکوتوک شعر گفتن هم تست کردم.
بزرگتر که شدم یک فاصلهای افتاد و من یک سری کارا رو گذاشتم کنار اما دوباره شروع کردم، جستهوگریخته، تا یه روز که بهخاطر کار از ایران خارج شدم.
اون موقعها شغلم در رسانه بود اما بعد چند سال ادامه دادن کارم خارج از ایران، ناگهان وسط ترکیه و در سن نزدیک به پنجاه، در حالیکه ذرهای ترکی بلد نبودم و خیلی از تکنولوژی و سوشالمدیا سر در نمیآوردم، انگار یه حسی در وجودم میگفت: «کارتو ول کن، بیا دنبال کشف دنیای هنر.»
اینجوری بود که برگشتم به هنر از همون جاهایی که رهاش کرده بودم.
و دیگه لابلای نخ و بافتنی و همکاری با کمپانی آمریکایی–ترک کاموا و کار با مشتریانی که خصوصی سفارش بافتنی میدادن از ترک و اروپایی و آمریکایی داشتم خوب پیش میرفتم که ناگهان کرونا شد.
و کمکم که جدیتر شد منم برگشتم ایران.
تو ایران تا بیام خودمو بعدِ سالها دوری پیدا کنم، زمان برد. منم فقط دورههای آنلاین میدیدم؛ از اسطورهشناسی بگیر تا فلسفه و تفکر هنر تا دورههای هوش مصنوعی.
بله، هوش مصنوعی اومد و افتادم به دام عاشقی.
نفهمیدم و نفهمیدم، با یک نگاه و سادگی، نفهمیدم و نفهمیدم.
و هوش مصنوعی، هوش از سرم برد؛ بهطوری که تا امروز مست و مدهوش و غرق دنیاشم.